ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده بر باد
پیتزا کلبه
بس که در تدبیر فردا مانده ایم
با همیم اما چه تنها مانده ایم
در کلاس جمع و تفریق زمان
عاشق جمعیم و منها مانده ایم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
های دمت گرم و سرت خوش باد سلامم
را تو پاسخ گوی در بگشای
امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه ازتشنگی خواهیم سوخت
دیوار زندگی را زین گونه یادگاری
این نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است
آواز باد و باران
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است
پريشان ذهنم از انديشه هاي درهم است امشب
از آن يكدانه گندم كه حوا را هوايي كرد
دلم لبريز از اندوه و رنج آدم است امشب
سرم گيج و دلم تنگ از سكوت لحظه هاي درد
به خود مي پيچم از دردي كه با جان محرم است امشب
از اين آوار شب ها در سكوت تلخ تنهايي
هزاران بار مردن هم براي من كم است امشب
صداي گريه از باغ خزانم آنچنان خيزد
كه دريا در وجودم قطره هاي شبنم است امشب
طنين سرد و جانكاهيست اين فرياد بغض آلود
كه آه سينه سوزم را دوا و مرهم است امشب
من از چنگي كه بر دل مي زند اين داغ شيدايي
دگر اينجا نمي مانم كه شهر ماتم است امشب
پس ديوار تنهايي چه طاقت سوز و جان فرساست
بريدن رشته دردي كه با جان محكم است امشب
چه مي داند كسي كه اينها قصه درد است
و جان بي نصيبم را نصيب و همدم است امشب
يا كه از سينه پر درد غمي بردارد
هيچ كس نيست كه بر هرم كوير دل من
شبنمي بارد از اين شعله كمي بردارد
كاش آنكس كه خيالم همه دم در پي اوست
دست از خودسري و قهر دمي بردارد
سقف ويرانه دل واي كه از گريه من
ترسم آوار شود گر كه نمي بردارد
خون خورشيد شفق ريخت در آئينه آب
مگذاريد كه شب هم علمي بردارد
كاش يك روز بر اين خسته حرمان عشقم
لوح مهري بگذارد ستمي بردارد
كاش آنكس كه به كنج قفسم گريان ديد
بهر آزادي ام قلمي بردارد
هی صدا می زند آهسته و دلخسته مرا
سایه ای می خزد از حاشیه کوچه شب
تا تسلی دهد این سینه بشکسته مرا
هیچ کس نیست بپرسد که چرا نرم و صبور
به جنون می کشد آهسته و پیوسته مرا
ردپایی است در این کوچه بن بست سقوط
به کجا کی برد این ساحره آهسته مرا
نکند داغ جنون شعله چرا از دل و جان
که غباری به رخ آینه بنشسته مرا
به کجا می برد این گمشده در راه سکوت
که چون دیوانه ره را از هر طرفی بسته مرا
احساس سوختن به تماشا نمي شود
